اين چه رازيست نهان در دل کوهستانها

توسط اصغر نظری

که همه خستگي اش تازه نمايد جانها
کوله بردوشو گرفتيمو کشيديم به کوه
زير برف خفن و چله تابستانها
مردم شهر بگويند به ما سنگ پرست
برسر مذهب ما سوخت بسي ايمانها
گاه آزاد زهر دولت و گاهي بي غم

گاه ديوانه بنامندو گهي حيرانها
حافظ خانه نشين داشت ديواني

ما سروديم در اين کوه بسي ديوانها
گاه آزاد زهر دولت و گاهي بي غم

گاه ديوانه بنامندو گهي حيرانها
گاه گويند پري زاده اي آنجا سر کوه

پر کند از مي نابش همه ليوانها
همه جا جلوه يار است بود کوه انگار

باغي از آينه ها چهره او در آنها
هرچه تحقيق نموديم نشد فاش بما

اين چه رازيست نهان در دل کوهستان ها

بازگشت

افزودن یک دیدگاه